تبليغاتX
تنهایی آسمان

آسمان صاف تر از آبی بودن است

روح مرا اسیر خود کرده است

به باد گوش می دهم

که همیشه مرا دگرگون میکند

زندگی همیشه ترانه ی باران است

بارانی نرم و عاشقانه و البته گرم

همه ی انسانها باید رطوبت روی پنجره را لمس کنند

همه ی انسانها باید در قطرات هوای بارانی زندگی کنند

این روزها دیگر قلبها سخت نمی تپد

و قلمها بی رنگ شده اند

و غروب هر کاری که میخواهد می کند

ولی یادمان باشد عطرها در ذهن می ماند

کاش زندگی چیزی غیر از عشق و تنفر داشت

و انسانها مجبور نبودند یا عاشق و یا متنفر باشند

وای کاش انسانها میدانستند زودتر از آنچه می پندارند تنها میشوند

و خیلی زودتر از سلوکشان بی وفا....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:58 توسط یاس |


آری زندگی بی انتهاست

 

می توان هر لحظه آنرا بی انتظار زیبا دید

همه چیز در نگاه خلاصه می شود

بعضی ها می گویند چه مقدار؟!

یکی می گوید بی گناهی گناه است٬

صدای خنده ها را می شناسم

بی صدا باید شاد بود و بلند اندوهگین

کاش همه از یک نوع می شدند تا دیگر همه نگریند

پاکی در چشمان دختر بچه است و نه در آسمان

و کجا چه خبر است......

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:57 توسط یاس |


در هراس ثانیه ها

می شتابد عمر به مرگ

در تمام لحظه ها باید بود

می توان در سختی ها سهیل بود

در چشمان دوستی همه ی عمر زندگی است

 

مرا می باید در این بی انتها

خیالم را بی انتها غرق کنم

 

می جویمد در شبهای سرد

در میان ستارگان

و تنها با خیالم

تو را به آغوش می کشم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:59 توسط یاس |


می تراود غم

از جرز های پوسیده ی قلب های زنجیری

ومشت ها در خاک می خورد

صدای ستارگان خاموش و

خیال های فلج

این روزها دوست داشتن

افسانه می شود

حوض آبی و سفره ی هفت سین و

شب یلدا و قصه ی مادر بزرگ

سیاه است مثل شعر من

 

می جویمت ای قهرمان در ذهنم

 

می کارمت برای فردا

برای کودکان ماشینی

برای مردمان بیدار

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:6 توسط یاس |


خدایا خدایا

مسجد من کجاست؟

 ساحل امن و بی تلاطم من کجاست؟

روحی ست که در بند است

دل کندن از تعلقات مادی را هیچ

جاده ی خاکستری فریاد می زند

می باید رفت...

شاید در غروبی پر فکر

دوباره خاطره هایم به چهره ام چنگ زند

فرصتی برای تفکر

از شتاب تولد تا مرگ

کاش لحظه ای باشد تا بیندیشیم

که چه می خواستیم و چه شد...

فلسفه ای که همه از او می گویند

ولی فلسفه ی فلسفه خود هیچ است.

راز چشمان مهربان چیست؟!!

خدایا خدایا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:40 توسط یاس |